تبليغاتX
هيچ چيز ناممكن نيست !

هيچ چيز ناممكن نيست !

آرزویی در سر نمی شکفد،جز آنکه توان برآوردنش نیز به تو ارزانی شده باشد. آرزومند را اما،کوشش ها باید.

پلمپه !!
البته فکر می کنم از قبل از این هم مشخص بود ...
فقط گفتم که مطلع باشید !
من کلا از بچگی از نقل مکان خوشم میومده 1 فقط امیدوارم این وسط motion sicknessم اذیتم نکنه و بشه راحت جا به جا بشم
همین !
والسلام !
پ.ن بی ربط : یادش به خیر اون روزی که به خاطر یک نفر اینجا برگشتم و یادش به خیر تمام خاطراتی که می ترسم دیگه هیچ وقت رنگشون رو هم نبینم !
یک لبخند هم برای حسن ختام ! :)
خدانگهدار! و شاید برای آخرین بار : دلاتون آسمونی ! - زهرا .م
آخرین پ.ن اینجا : "یه دوست" عزیز ! باور کن در این شرایط اینقدر گیجم که ذره ای هم نمی تونم حدس بزنم که کی هستی ! ولی خیلی خیلی خیلی مشتاقم بشناسمت و جوابت رو بدم !
مطمئن باش اگر دوستی "دوستی" باشه ، وابسته به مدرسه نیست !! -- یا اینجا برام پیام خصوصی بذار یا با گوگل تاکی ، مسنجری ، چیزی ! ایشالله خونه ی جدید هم زودتر سر و سامان می گیره و یه سر میای اونجا !;)

+ نوشته شده در شنبه 1388/03/30ساعت 18:43 توسط زهرا |


(خیلی خوبه که تو پست ها نه عکس میشه گذاشت و نه لینک داد به جایی !!)

دوم خرداد خوب بود ... خیلی !

حال توضیح نیست !! D: هدی به اندازه ی کافی توضیح داده !!

فقط این پشت سری ه عذابی بود که بر ما نازل شد واقعا !!

با شعار ها هم کلا خیلی حال کردیم !! D: 

ولی فراموش نکنیم کسانی هستند که بیشتر از مرفهانی مثل ما (!) نیاز به کمک دولت دارند و رای اونا مهمتر از رای ما و "روشنفکر" نام هایی ه که اصلاح می طلبند !!

افراد ناشناسی(!) هم که امروز بغض کرده بودن چون نتونستن بیان ، نگران نباشن ! جشن 24 خرداد رو با هم می ریم ! ;)

سخنرانی دوم خرداد خاتمی رو از اینجا می تونید دانلود کنید (فقط یه 15 ثانیه ای وسطش می پره ! صدای مهدی هم آخراش هست! D: ) :

http://www.4shared.com/file/107416316/779d948a/Recording_5.html

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/03/03ساعت 14:39 توسط زهرا |


"مریض مادر" زخم هایش را نشان می دهد.

مادر : کی بریده شدن ؟

"مریض مادر" : دو روز پیش

مادر : چه جوری ؟ با چی ؟

"مریض مادر" : با تبر !
(دستهایش بالا تا پایین تکه تکه شده اند... البته نه فقط دست هایش ... کل بدنش ... ولی فعلا برای آنها آمده ... )

همکار مادر : داشتی با تبر بازی می کردی ؟؟!؟

"مریض مادر" :
نه خانم ! دو روز پیش تقریبا 12 شب ، داشتم با ماشین تو حکیم* می رفتم ، یه ماشینی جلوم رو گرفت . فکر کردم گشته ، وایستادم. دو نفر اومدن پایین و سعی کردن ماشینم رو بدزدن . منم نذاشتم . اونا هم یه تبر درآوردن و بقیه ش رو هم که خودتون می بینید ! (آخرش هم ماشین را دزدیدند)
مادر : آخه اونجا که حتی اونوقت شب هم شلوغه ! یعنی کسی نبود که کمک کنه ؟؟
"مریض مادر" : آدم که ... چرا رد می شدن ... یکی دو نفر هم نیش ترمز زدن ... ولی همه فقط رد می شدن و نگاه می کردن !

...

پ.ن : قبول دارم ... خطرناکه ایستادن ... ولی رد شدن و فقط زل زدن به تکه تکه کردن/شدن یه آدم ... !

* شاید هم یه اتوبان دیگه بود!

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/02/27ساعت 19:1 توسط زهرا |


"مدتی است به این نتیجه رسیدم که خانه ی ما بسیار کوچک و کم عرض است ، که بام خانه ی ما مساحت بسیار کوچکی دارد . از این روست که دائم از این سو یا آن سوی آن به پایین پرتاب میشویم."

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/02/20ساعت 20:4 توسط زهرا |


وقتی یکی باهات از بی لیاقتیش حرف می زنه ،

بدون که خرد شده ...

و اونقدر چیزهایی که داشته رو از دست داده

که مطمئن شده لیاقتش رو نداره

یا باور کن که لیاقتش رو نداره ، بهش گیر نده و بذار به حال خودش باشه ،

یا اگه فکر می کنی داره ، دستش رو بگیر ، بلندش کن و کمکش کن بفهمه اشتباه می کنه

هرچند ، اگر لیاقتش رو داشت ، داشته هاش رو به این آسونی از دست نمی داد ! می داد ؟!

+ نوشته شده در یکشنبه 1388/02/20ساعت 5:26 توسط زهرا |


1- 

من خوب بودم. باور کنید خوب بودم ! خوب خوب خوب !

اصلا هم نمی دانم –و تصورش را هم نمی توانم بکنم- که این سگ لعنتی از کجا آمد.
فقط یکهو دورخیز کرد و پرید روی من.
حالا هم دست هایش را گذاشته روی شانه هایم و زل زده توی چشمهام !

هر از گاهی فراموشش می کنم ولی باز دوباره غرشش ولم نمی کند ...

یکی من را از شر این لعنتی خلاص کند !!

چرا آن کسی که دستش را دور کمرم حلقه می کرد نیست؟؟
چرا جایش را داده به این موجود پلید ؟؟

***

2- 

چند نفس عمیق می کشم ، عصبانیتم را قورت می دهم و بعد چند بار بلند و آرام ، به خودم و دیگران یادآوری می کنم که دفعه ی بعد حتما یادم باشد مواظب باشم ایکس ایکس از آب در نیایم و یک ایگرگ هم آن وسط ها باشد !

***

3-

حالم از حساسیت های بی ربطم به هم می خورد !

ولی خب حسگرهای آدم هم که بیخود به کار نمی افتند که ...
به هر حال یک چیزی هست این وسط دیگر !

***

4- 

نمی دانم من چسبیده ام به این کلمه ی لعنت یا این لعنت چسبیده به من ...

یک جورهایی هم بد نیست البته هرازگاهی لعنت فرستادن !

***

5- 

به یک منبع انرژی زا – انرژی بخش و کلا پر انرژی نیازمندیم که مدام در ذوقمان نزند !

***

6-

خب زور است مگر ؟؟

ادعا نکنند خب ! حرف نزنند ، ژست نگیرند اگر نمی خواهند عمل کنند خب !

***

7- 

تمام پوستم سبز شده !! شده ام شبیه این آدم فضایی هایی که توی روز نجوم با شنل راه می افتند توی پارک !!

پ.ن1: ترسیدم سارا تهدیدش را عملی کند و خدای ناکرده (!) محیط وبلاگ نامناسب شود و اینها !

پ.ن2: مشخص است که حالم خوش نیست وگیج و منگم نه ؟!

پ.ن3: به درک که ترتیبشان هیچ ربطی به هم ندارد ! اصلا به کسی چه! پست خودم است دیگر !!


+ نوشته شده در شنبه 1388/02/19ساعت 16:52 توسط زهرا |


به قول دامپر (توی کارتون بمبی) :

"اگه نمی تونی حرف خوبی بزنی ،

بهتره اصلا هیچی نگی !!"

+ نوشته شده در دوشنبه 1388/01/17ساعت 13:51 توسط زهرا |


جهان کتاب تمرین تو است ، برگهایی که برآن مشق می کنی ،
و نه خود واقعيت ،
اما اگر بخواهي مي تواني واقعيت را در آن بنگاري.
و نيز آزادي كه در دفتر جهان ژاژخايي كني، دروغ بنگاري و يا برگهايش را پاره پاره كني .
»ريچارد باخ«
________________________
تفاوت غیرممکن ها و ممکن های زندگی یک انسان را عزم و اراده شخصی او تعیین می کند.


روزانه

صدائی نیست
سکوت مطلقی حاکم درین وادیست
،نه
دیگرهیچ رنگی نیست
،اگرهم هست
به چشم من دگررنگ قشنگی نیست !

نوشته های پیشین

خرداد 1388

اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
تیر 1386


موضوعات

شعر و داستان و کتاب
تیرگی ها
روشنایی ها
اینجا کی به کیه ؟
آسمان مال من است !
دفتر خاطرات
بازی های وبلاگی
دنیای سرسبز


دوستان

سارا
یاسی
رصدگاه
مدرسه
اسکاتوش
این دو نفر
طبیعت سبز
مامان محبوب
گربه ی ایرانی
داستان نویس کوچک
فرسنگ ها برای صلح
به زبان کنایه ! (هدی)
فارسی را پاس بداریم !
خاطرات شیرین (مریم)
سردرگمی های یه آدم !
آمده ام با عطش سال ها
ولگشت ! (سحر رحمانی)
وبلاگ یه معلم فوق العاده
باغ شخصی آقای نوروزی !
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند!