|
هيچ چيز ناممكن نيست ! |
|
آرزویی در سر نمی شکفد،جز آنکه توان برآوردنش نیز به تو ارزانی شده باشد. آرزومند را اما،کوشش ها باید. |
فقط گفتم که مطلع باشید !
مطمئن باش اگر دوستی "دوستی" باشه ، وابسته به مدرسه نیست !! -- یا اینجا برام پیام خصوصی بذار یا با گوگل تاکی ، مسنجری ، چیزی ! ایشالله خونه ی جدید هم زودتر سر و سامان می گیره و یه سر میای اونجا !;)
+ نوشته شده در شنبه 1388/03/30ساعت 18:43 توسط زهرا |
(خیلی خوبه که تو پست ها نه عکس میشه گذاشت و نه لینک داد به جایی !!)
دوم خرداد خوب بود ... خیلی !
حال توضیح نیست !! D: هدی به اندازه ی کافی توضیح داده !!
فقط این پشت سری ه عذابی بود که بر ما نازل شد واقعا !!
با شعار ها هم کلا خیلی حال کردیم !! D:
ولی فراموش نکنیم کسانی هستند که بیشتر از مرفهانی مثل ما (!) نیاز به کمک دولت دارند و رای اونا مهمتر از رای ما و "روشنفکر" نام هایی ه که اصلاح می طلبند !!
افراد ناشناسی(!) هم که امروز بغض کرده بودن چون نتونستن بیان ، نگران نباشن ! جشن 24 خرداد رو با هم می ریم ! ;)
سخنرانی دوم خرداد خاتمی رو از اینجا می تونید دانلود کنید (فقط یه 15 ثانیه ای وسطش می پره ! صدای مهدی هم آخراش هست! D: ) :
http://www.4shared.com/file/107416316/779d948a/Recording_5.html
+ نوشته شده در یکشنبه 1388/03/03ساعت 14:39 توسط زهرا |
"مریض مادر" زخم هایش را نشان می دهد. مادر : کی بریده شدن ؟ "مریض مادر" : دو روز پیش مادر : چه جوری ؟ با چی ؟ "مریض مادر" : با تبر ! همکار مادر : داشتی با تبر بازی می کردی ؟؟!؟ "مریض مادر" : ... پ.ن : قبول دارم ... خطرناکه ایستادن ... ولی رد شدن و فقط زل زدن به تکه تکه کردن/شدن یه آدم ... ! * شاید هم یه اتوبان دیگه بود!
(دستهایش بالا تا پایین تکه تکه شده اند... البته نه فقط دست هایش ... کل بدنش ... ولی فعلا برای آنها آمده ... )
نه خانم ! دو روز پیش تقریبا 12 شب ، داشتم با ماشین تو حکیم* می رفتم ، یه ماشینی جلوم رو گرفت . فکر کردم گشته ، وایستادم. دو نفر اومدن پایین و سعی کردن ماشینم رو بدزدن . منم نذاشتم . اونا هم یه تبر درآوردن و بقیه ش رو هم که خودتون می بینید ! (آخرش هم ماشین را دزدیدند)
مادر : آخه اونجا که حتی اونوقت شب هم شلوغه ! یعنی کسی نبود که کمک کنه ؟؟
"مریض مادر" : آدم که ... چرا رد می شدن ... یکی دو نفر هم نیش ترمز زدن ... ولی همه فقط رد می شدن و نگاه می کردن !
+ نوشته شده در یکشنبه 1388/02/27ساعت 19:1 توسط زهرا |
"مدتی است به این نتیجه رسیدم که خانه ی ما بسیار کوچک و کم عرض است ، که بام خانه ی ما مساحت بسیار کوچکی دارد . از این روست که دائم از این سو یا آن سوی آن به پایین پرتاب میشویم."
+ نوشته شده در یکشنبه 1388/02/20ساعت 20:4 توسط زهرا |
وقتی یکی باهات از بی لیاقتیش حرف می زنه ،
بدون که خرد شده ...
و اونقدر چیزهایی که داشته رو از دست داده
که مطمئن شده لیاقتش رو نداره
یا باور کن که لیاقتش رو نداره ، بهش گیر نده و بذار به حال خودش باشه ،
یا اگه فکر می کنی داره ، دستش رو بگیر ، بلندش کن و کمکش کن بفهمه اشتباه می کنه
هرچند ، اگر لیاقتش رو داشت ، داشته هاش رو به این آسونی از دست نمی داد ! می داد ؟!
+ نوشته شده در یکشنبه 1388/02/20ساعت 5:26 توسط زهرا |
1- من خوب بودم. باور کنید خوب بودم ! خوب خوب خوب ! هر از گاهی فراموشش می کنم ولی باز دوباره غرشش ولم نمی کند ... یکی من را از شر این لعنتی خلاص کند !! *** 2- چند نفس عمیق می کشم ، عصبانیتم را قورت می دهم و بعد چند بار بلند و آرام ، به خودم و دیگران یادآوری می کنم که دفعه ی بعد حتما یادم باشد مواظب باشم ایکس ایکس از آب در نیایم و یک ایگرگ هم آن وسط ها باشد ! *** 3- حالم از حساسیت های بی ربطم به هم می خورد ! *** 4- نمی دانم من چسبیده ام به این کلمه ی لعنت یا این لعنت چسبیده به من ... *** 5- به یک منبع انرژی زا – انرژی بخش و کلا پر انرژی نیازمندیم که مدام در ذوقمان نزند ! *** 6- خب زور است مگر ؟؟ ادعا نکنند خب ! حرف نزنند ، ژست نگیرند اگر نمی خواهند عمل کنند خب ! *** 7- تمام پوستم سبز شده !! شده ام شبیه این آدم فضایی هایی که توی روز نجوم با شنل راه می افتند توی پارک !! پ.ن2: مشخص است که حالم خوش نیست وگیج و منگم نه ؟! پ.ن3: به درک که ترتیبشان هیچ ربطی به هم ندارد ! اصلا به کسی چه! پست خودم است دیگر !!
فقط یکهو دورخیز کرد و پرید روی من.
حالا هم دست هایش را گذاشته روی شانه هایم و زل زده توی چشمهام !
چرا جایش را داده به این موجود پلید ؟؟
به هر حال یک چیزی هست این وسط دیگر !
+ نوشته شده در شنبه 1388/02/19ساعت 16:52 توسط زهرا |
به قول دامپر (توی کارتون بمبی) :
"اگه نمی تونی حرف خوبی بزنی ،
بهتره اصلا هیچی نگی !!"
+ نوشته شده در دوشنبه 1388/01/17ساعت 13:51 توسط زهرا |